
بیوگرافی و رزومه دکتر ملینا شیرانی
روانکاو و روانشناس روابط عاطفی ، برای کمک به شما در زمینه روانکاوی فردی و حل مشکلات روابط
بخشی از سوابق دکتر ملینا شیرانی :
رتبه سوم آزمون ورودی دکترا
مسلط به زبان های انگلیسی و پرتغالی
پایه گذار پروتکل های موسیقی درمانی و پروتکل سایکودراما برای مبتلایان به وسواس برای اولین بار در دنیا که به تایید دکتر دنیل گیولاسا رسیده است
عضو انجمن بین المللی پیشگیری و مداخلات زودهنگام سلامت روان – استرالیا
عضو انجمن روانشناسی فرافردی اروپا
مدرس دانشگاه و استاد راهنمای پایان نامه های دانشگاهی
ده سال تجربه تخصصی در روان درمانی بالینی
برای مشاهده متن کامل رزومه و سوابق دکتر ملینا شیرانی بر روی لینک زیر کلیک کنید.
تماس با ما
آیا سوالی دارید؟ از طریق فرم زیر اقدام نمایید.
دکتر ملینا شیرانی بیدآبادی
در چه زمینههایی میتوانید با دکتر ملینا شیرانی بیدآبادی جلسه داشته باشید؟
دکتر ملینا شیرانی، روانکاو در تهران و اصفهان، با رویکرد رواندرمانی تحلیلی، به ارائه خدمات رواندرمانی برای افرادی میپردازد که درگیر تعارضهای هیجانی، مشکلات روابط بینفردی، اضطراب و الگوهای تکرارشونده و عمیق در سطح فردی یا بین فردی هستند.
مراجعین گرامی از سراسر کشور می توانید برای دریافت نوبت جلسه بر روی لینک رزرو نوبت ، کلیک کنید.
مراجعین گرامی خارج از کشور نیز می توانند برای دریافت جلسه بر روی لینک رزرو نوبت مشاوره ایرانیان خارج از کشور ، کلیک کنند.
زمینههای تخصصی جلسات دکتر ملینا شیرانی :
زوج درمانی و بهبود روابط عاطفی (الگوهای دلبستگی ، حل تعارض ، درمان خیانت)
خودشناسی و رشد فردی (خودآگاهی، عزت نفس و بهبود کیفیت زندگی )
مقالات
جدیدترین مقالات دکتر ملینا شیرانی
رابطه پدر و پسر یکی از مهمترین میدانهای شکلگیری هویت روانی است؛ اما اهمیت این رابطه را نمیتوان صرفاً با حضور یا غیبت فیزیکی پدر توضیح داد. در روانکاوی، پدر تنها یک فرد واقعی در ساختار خانواده نیست. پدر میتواند به مجموعهای از تجربههای عاطفی، همانندسازیها، ممنوعیتها، آرزوها، رقابتها، ترسها و بازنماییهای ناخودآگاه اشاره داشته باشد که در طول رشد کودک در ساختار روانی او جای میگیرند. به همین دلیل، آنچه امروزه در زبان عمومی” زخم پدر” نامیده میشود، در زبان روانکاوی موضوعی بسیار پیچیدهتر از رابطه بد با یک پدر است. ممکن است پدری از نظر جسمانی کاملاً در زندگی پسر حضور داشته باشد، اما از نظر عاطفی غایب باشد. ممکن است پدری بسیار موفق باشد، اما تحمل رشد و استقلال پسرش را نداشته باشد. ممکن است پدری محبت خود را مشروط به موفقیت، اطاعت یا شباهت پسر به خودش کند و حتی ممکن است پدری مهربان باشد، اما تعارضهای حلنشده خود را به شکلی ناآگاهانه وارد رابطه با فرزند کند. از منظر روانکاوی، پرسش اصلی این نیست که آیا پدر خوب بوده یا بد؟ بلکه این است: رابطه با پدر چگونه در روان کودک ثبت شده و این رابطه امروز چگونه در انتخابها، تعارضها، روابط عاطفی و تصویر فرد از خودش تکرار میشود؟ زخم پدر چیست؟ زخم پدر یک تشخیص رسمی روانپزشکی یا یک مفهوم واحد و استاندارد در همه مکاتب روانکاوی نیست. این اصطلاح بیشتر برای توصیف مجموعهای از آسیبها و تعارضهای روانی به کار میرود که ممکن است در بستر رابطه دشوار با پدر شکل بگیرند. بنابراین نباید هر مردی که رابطه دشواری با پدر داشته است را دارای زخم پدر دانست. از دیدگاه روانکاوی، اهمیت تجربه پدر در این است که کودک صرفاً رفتار پدر را مشاهده نمیکند؛ بلکه بهتدریج معنای این رفتارها را در جهان درونی خود سازمان میدهد. پدری که میگوید به تو افتخار میکنم و پدری که هیچگاه رضایت خود را نشان نمیدهد، فقط دو سبک متفاوت فرزندپروری ندارند؛ این دو رابطه میتوانند دو نوع متفاوت از تجربه “خود ” یا ” Self “را در کودک ایجاد کنند. پدر در نظریه روانکاوی در نظریه کلاسیک فروید، پدر در سازمانیابی تعارض ادیپی جایگاهی اساسی دارد. در وضعیت ادیپی، کودک پسر با مسئله میل، رقابت، ممنوعیت و محدودیت مواجه میشود و رابطه او با والد همجنس میتواند همزمان واجد عناصر عشق، رقابت، خصومت و همانندسازی باشد. فروید در ادامه، فرایند همانندسازی را در شکلگیری ساختارهای روانی و بهویژه سوپرایگو مهم میداند. اما در روانکاوی، پدر فقط مردی که کودک با او زندگی میکند نیست. مطابق با دیدگاه لکان ، تمایز میان پدر واقعی، پدر خیالی و پدر نمادین اهمیت پیدا میکند. نام پدر به یک شخص ساده تقلیل نمییابد، بلکه به کارکرد نمادینی مربوط است که کودک را از رابطه دو نفره و بسته با مادر جدا کرده و او را با قانون، زبان، تفاوت و نظم نمادین مواجه میکند. بنابراین ممکن است یک پدر واقعی در خانه حضور داشته باشد، اما کارکرد پدرانه به شکل سالمی سازمان نیافته باشد؛ و برعکس، برخی کارکردهای پدرانه میتوانند از طریق اشخاص و روابط دیگری نیز در زندگی کودک شکل بگیرند. این تمایز برای پرداختن به مفهوم زخم پدر بسیار مهم است. رابطه پدر و پسر و مسئله ادیپ رابطه پسر با پدر از ابتدا رابطهای ساده و یکبعدی نیست. پسر میتواند همزمان پدر را دوست داشته باشد، از او بترسد، بخواهد شبیه او شود، از او پیشی بگیرد و حتی آرزو کند جای او را بگیرد. این دوسوگرایی از ویژگیهای مهم روابط اولیه انسانی است. در وضعیت ادیپی، پدر میتواند هم رقیب و هم موضوع همانندسازی باشد. کودک از یک سو با پدر رقابت میکند و از سوی دیگر برای شکل دادن به هویت خود به او نیاز دارد. همین دوگانگی، یعنی “میخواهم جای تو باشم ” و همزمان “میخواهم شبیه تو باشم”، یکی از نقاط مهم در فهم رابطه پدر و پسر است. اگر رابطه با پدر بهشدت تهدیدکننده، تحقیرآمیز یا غیرقابل پیشبینی باشد، همانندسازی نیز میتواند با تعارضهای شدیدی همراه شود. پسر ممکن است هم بخواهد مانند پدر باشد و هم از تبدیل شدن به او بترسد. تحقیر کودک توسط پدر یکی از شکلهای مهم آسیب در رابطه پدر و پسر و زخم پدر، تحقیر مداوم است. پدری که دائماً پسرش را با دیگران مقایسه میکند، شکستهای او را برجسته میکند، موفقیتهایش را کوچک میشمارد یا دائماً به او پیام میدهد که مرد کافی نیست، ممکن است تصویری شکننده از خود در ذهن کودک ایجاد کند. اما مسئله فقط این نیست که کودک ناراحت میشود. در فرایند همانندسازی، صدای والد میتواند به بخشی از گفتوگوی درونی فرد تبدیل شود. در نتیجه، سالها بعد ممکن است پدر حتی دیگر در زندگی پسر حضور نداشته باشد، اما صدای او همچنان در روان فرد شنیده شود: هنوز کافی نیستی. باید بیشتر تلاش کنی. مردی که شکست می خورد ضعیف است. در چنین شرایطی، سوپرایگو میتواند به جای یک ساختار تنظیمکننده، به شکل یک مرجع بسیار سختگیر و تنبیهکننده تجربه شود. فرد ممکن است از بیرون بسیار موفق باشد، اما در درون دائماً خود را محاکمه کند. پدر دور از دسترس غیبت پدر همیشه به معنای نبودن فیزیکی نیست. گاهی پدر در خانه حضور دارد اما از نظر روانی و عاطفی دسترسپذیر نیست. او ممکن است هیچ علاقهای به دنیای درونی فرزند نشان ندهد، درباره احساسات او سؤال نکند یا در لحظات مهم زندگیاش حضور عاطفی نداشته باشد. کودک ممکن است این غیبت را به شکل یک پرسش ناخودآگاه تجربه کند: چه چیزی در من وجود دارد که باعث میشود پدر مرا نبیند؟ این پرسش میتواند در بزرگسالی به جستوجوی مداوم برای دیدهشدن تبدیل شود. فرد ممکن است در کار، تحصیل، روابط عاطفی یا شبکههای اجتماعی دائماً به دنبال تأییدی باشد که زمانی از پدر دریافت نکرده است. در اینجا مسئله فقط کمبود اعتمادبهنفس نیست؛ بلکه میتواند به سازمانیابی میل فرد حول نگاه دیگری مربوط باشد. پدر حسود یکی از پیچیدهترین اشکال رابطه آسیبزا، پدری است که نمیتواند رشد و استقلال پسر خود را تحمل کند. پدر حسود لزوماً به شکل آشکار نمیگوید: من به پسرم حسادت میکنم. حسادت ممکن است به صورت کوچک شمردن موفقیتها، رقابت مداوم، مسخره کردن ظاهر یا تواناییهای پسر، مقایسه کردن، بیاعتنایی به موفقیتهای او یا […]
شخصیت منفعل ـ پرخاشگر یا پرخاشگر منفعل همانطور که از اصطلاح آن مشخص است، از بیان مستقیم خشم و دلخوری اجتناب میکند، اما با رفتارهایی به ظاهر آرام و بیمنظور، اغلب بدون اینکه خودآگاهانه متوجه باشد، به طرف مقابل خود آسیب میزند. به همین دلیل از یک طرف منفعل نامیده میشود و از طرف دیگر پرخاشگر؛ یعنی اگرچه فرد مستقیماً پرخاش نمیکند، رفتارهای او میتوانند به اندازه پرخاشگری مستقیم آسیبزا باشند. این الگو در طبقهبندیهای تشخیصی در طول تاریخ DSM جایگاههای متفاوتی داشته است و در DSM-5 به عنوان یک اختلال شخصیت مستقل در طبقه اصلی اختلالات شخصیت قرار نگرفته است. بنابراین در این مقاله، منظور از شخصیت منفعلـپرخاشگر یک الگوی شخصیتی و رفتاری است . نشانههای شخصیت منفعل ـ پرخاشگر برخی از مهمترین نشانههایی که ممکن است در این الگوی شخصیتی دیده شوند عبارتاند از: حسادت به دیگران منفیکاری و بازی با نقاط ضعف دیگران به شکلی که آنان را خشمگین یا غمگین میکند. اهمالکاریهایی که منجر به خشم طرف مقابل یا آسیب دیدن او میشود. فراموشکاریهای عمدی که منجر به آسیب یا خسارت به طرف مقابل میشوند. سکوت و انفعال افراطی هنگام بحث و خشم طرف مقابل عدم پاسخ مثبت و پذیرا به عشق و شور و هیجان طرف مقابل این افراد اغلب معتقدند که زندگی با آنها ناعادلانه رفتار کرده است و اگر از آنان سؤال شود که چگونه با آنها ناعادلانه رفتار شده است، ممکن است نتوانند پاسخ روشنی ارائه دهند. بنابراین، آنها معمولاً بدون وجود علت مشخص، خود را قربانی زندگی و اطرافیان میدانند. مجموع این رفتارها میتوانند باعث شوند که خشم و مخالفت فرد، به جای اینکه به شکل مستقیم و قابل گفتوگو بیان شود، از مسیر رفتارهای غیرمستقیم خود را نشان دهد. تفاوت شخص پرخاشگر منفعل با شخص لجباز چیست؟ شخصیت منفعل ـ پرخاشگر را نباید با لجبازی یکی دانست. فرد لجباز معمولاً مخالفت خود را آشکارتر نشان میدهد و ممکن است صریحاً بگوید:” این کار را انجام نمیدهم “یا “با این موضوع مخالفم.” اما در الگوی منفعلـپرخاشگرانه، مخالفت و خشم ممکن است به صورت غیرمستقیم بیان شوند. برای مثال، فرد ممکن است در ظاهر با درخواست شریک عاطفی خود موافقت کند، اما بعد آن را به تعویق بیندازد، فراموش کند یا به شکلی انجام دهد که نتیجه مطلوب حاصل نشود. بنابراین، تفاوت اصلی در این است که لجبازی معمولاً مخالفت آشکارتری دارد، در حالی که پرخاشگری منفعلانه میتواند خشم و مخالفت را پشت ظاهر موافق، آرام یا بیتفاوت پنهان کند. رفتار شخصیت پرخاشگر منفعل با شریک عاطفی شخصیت منفعل ـ پرخاشگر ممکن است در رابطه عاطفی با استفاده از نقاط ضعف شریک خود، او را خشمگین یا ناراحت کند؛ ممکن است کارهایی را که میداند برای طرف مقابل مهم هستند به تعویق بیندازد، وعدههایی بدهد که به آنها عمل نمیکند، دچار فراموشکاریهای آسیبزا شود یا هنگام بحث و تعارض، به سکوت و انفعال افراطی پناه ببرد. شخصیت منفعل ـ پرخاشگر الزاماً رفتارهای مخرب خود را هنگام عصبانیت انجام نمیدهد. این الگوهای رفتاری در اغلب موارد میتوانند برای او نوعی آرامش و تسکین ایجاد کنند و حتی اگر در آن لحظه خشمگین نباشد نیز ممکن است از الگوهای رفتاری مخرب خود استفاده کند. یکی از معمولترین شکلهای پویایی روانشناختی میان او و شریک عاطفیاش میتواند چنین باشد: شخصیت منفعل ـ پرخاشگر از طریق بازی کردن با نقاط ضعف طرف مقابل، موجب ایجاد خشم و عصبانیت در او میشود و حتی ممکن است او را به واکنش شدید وادار کند. سپس خود در نقش فردی آرام، صبور و بااستقامت ظاهر میشود و شریک عاطفیاش را به دلیل خشمگین شدن، پرخاشگری و ناتوانی در کنترل خود سرزنش میکند. برای مثال، ممکن است بعد از تحریک مکرر شریک عاطفی خود بگوید: “تو خیلی زود عصبانی میشی” “اصلاً روی خودت کنترل نداری” “مشکل از توئه که همیشه پرخاش میکنی” از نگاه روانکاوی، این نوع تعامل با مفهوم مکانیسم دفاعی همانندسازی فرافکنانه قابل تبیین است؛ یعنی فرد بخشهایی از حالات درونی خود را به دیگری نسبت میدهد و از طریق تعامل با او، شرایطی ایجاد میکند که طرف مقابل نیز تحت تأثیر این فرایند قرار گرفته و همان حالات را تجربه یا ابراز کند. سپس فرد او را به داشتن همان ویژگیهایی متهم میکند که در ابتدا در تجربه درونی خودش وجود داشتهاند. شخصیت منفعل ـ پرخاشگر چگونه ایجاد میشود؟ از دیدگاه روانکاوی، شخصیتهای منفعل ـ پرخاشگر ممکن است این باور درونی را شکل داده باشند که دنیا جای خطرناکی است و ابراز مستقیم هیجانات، بهخصوص خشم و مخالفت، میتواند پیامدهای ناخوشایندی برای آنها داشته باشد. اغلب ممکن است فرد در گذشته، به دلیل نشان دادن مستقیم هیجانات خود، به سختی تنبیه شده یا مورد شماتت والدین قرار گرفته باشد. در چنین شرایطی، کودک ممکن است یاد بگیرد که خشم خود را به صورت مستقیم نشان ندهد و برای حفظ رابطه یا جلوگیری از تنبیه، آن را به شکل غیرمستقیم ابراز کند. از دیدگاه روانکاوی، خشمهایی که فرد از اطرافیان تجربه کرده است نیز ممکن است درونی شوند و بعد از طریق مکانیسمهای دفاعی، به شکلهای پیچیدهتری در روابط بزرگسالی بازگردند. در این شرایط، فرد ممکن است بهطور ناخودآگاه مسئولیت بخشی از تجربههای درونی خود را به دیگری واگذار کند و از طریق تعامل با او، همان احساسات را در طرف مقابل فعال کند. شریک عاطفی شخصیت پرخاشگر منفعل چگونه آسیب میبیند؟ در این روابط ممکن است یک چرخه معیوب از خشم فعال یکی از طرفین و خشم منفعل طرف دیگر ایجاد شود. وجهه اجتماعی شریک عاطفی نیز ممکن است بیشتر آسیب ببیند؛ زیرا اطرافیانی که از پویاییهای میان آن دو آگاه نیستند، معمولاً فردی را میبینند که خشم خود را به شکل مستقیم نشان داده است و ممکن است همان فرد را به عنوان شخصی خشن، عصبی یا پرخاشگر مورد قضاوت قرار دهند. در حالی که بخش زیادی از رفتارهایی که پیش از این واکنش خشمگینانه رخ دادهاند، برای اطرافیان قابل مشاهده نیستند. همچنین اگر شریک عاطفی این افراد عزتنفس ضعیفی داشته باشد، ممکن است به تدریج همانندسازیهای فرافکنانه طرف مقابل را بپذیرد و خودش را فردی نالایق، بیش از حد خشمگین یا ناتوان از کنترل خود ارزیابی کند. تداوم این وضعیت میتواند باعث ایجاد عذاب وجدان و احساس گناه، اضطراب، کاهش عزتنفس و در طول […]
طرحواره استحقاق یکی از الگوهای روانی است که در آن فرد ممکن است انتظار داشته باشد خواستهها، نیازها و ترجیحات او بیش از اندازه مورد توجه قرار بگیرند و دیگران، شرایط یا حتی جهان بیرونی مطابق انتظار او رفتار کنند. اما اگر بخواهیم این الگو را فقط در قالب چند نشانه رفتاری یا تعریف ساده از خودمحوری یا خودخواهی توضیح دهیم، بخش مهمی از معنای آن را از دست خواهیم داد. پشت احساس استحقاق میتوان به مسئلهای عمیقتر در رابطه فرد با خود، دیگری، میل، ناکامی و جایگاه خویش در جهان رسید؛ جایی که روانکاوی میتواند پرسشهای متفاوتی درباره ریشه و کارکرد این احساس مطرح کند. در ظاهر ممکن است فردی که احساس استحقاق دارد، انسانی بسیار مطمئن، خودباور و حتی قدرتمند به نظر برسد؛ کسی که خود را شایسته توجه، احترام، امتیاز یا رفتار ویژه میداند. اما همیشه نمیتوان این ظاهر را معادل احساس عمیق ارزشمندی دانست. در برخی افراد، احساس استحقاق میتواند در خدمت دفاع در برابر احساسهای دردناکتری مانند بیارزشی، شرم، ضعف یا ترس از نادیده گرفته شدن قرار گیرد. البته این به آن معنا نیست که هر فرد دارای این طرحواره الزاماً در عمق خود احساس بیارزشی دارد؛ در نظریه طرحواره، این الگو میتواند در زمینههای مختلف رشدی، از جمله تربیت بیش از حد سهلگیرانه و فقدان اعمال محدودیتهای واقعبینانه در دوران کودکی نیز شکل بگیرد. برای بررسی دقیق تر این موضوع، لازم است میان باورهای بنیادین ذهنی ” من حق دارم نیاز داشته باشم “، “من ارزشمندم” و “دیگران موظفاند خواستههای مرا برآورده کنند” تفاوت بگذاریم. این سه گزاره از نظر روانی یکسان نیستند و گاهی مرز میان آنها چنان در ذهن فرد محو میشود که هر مخالفت یا محدودیتی به صورت حملهای علیه ارزشمندی او تجربه میشود. طرحواره استحقاق چیست؟ طرحواره استحقاق در ادبیات طرحوارهدرمانی معمولاً Entitlement Schema یا Entitlement/Grandiosity Schema نامیده میشود. این مفهوم در نظریه طرحوارهدرمانی جفری یانگ در شمار طرحوارههای ناسازگار اولیه قرار میگیرد؛ یعنی الگوهایی نسبتاً پایدار که بر نحوه ادراک فرد از خودش، دیگران و روابط تأثیر میگذارند و میتوانند از تجربههای رشدی و نیازهای برآوردهنشده یا به شکلهای دیگری از محیط اولیه شکل بگیرند. در این طرحواره، فرد ممکن است احساس کند به دلیل ویژگیهای خاص خود، خواستههایش، رنجهایی که تحمل کرده، موفقیتهایش یا حتی صرفاً به دلیل اینکه “خود اوست”، سزاوار امتیازات ویژهای است که دیگران الزاماً از آن برخوردار نیستند. مسئله زمانی جدیتر میشود که این احساس از یک انتظار انعطافپذیر عبور کند و به یک قاعده درونی تبدیل شود: “دیگران باید با من به شیوه خاصی رفتار کنند”. در چنین شرایطی، خواسته فرد دیگر صرفاً یک خواسته نیست؛ به تدریج شکل حقی است که آن را بدیهی می پندارد و مخالفت دیگری ممکن است نه به عنوان تفاوت میان دو انسان، بلکه به عنوان بیاحترامی، بیارزش کردن یا حتی ظلم تجربه شود. طرحواره استحقاق چگونه بر زندگی فردی و روابط شخص تأثیر میگذارد؟ طرحواره استحقاق میتواند رابطه فرد با خود، دیگران و واقعیت را تحت تأثیر قرار دهد. فرد ممکن است در روابط عاطفی انتظار داشته باشد دیگری همیشه او را در اولویت قرار دهد، خواستههایش را حدس بزند، محدودیتهای خود را نادیده بگیرد یا حتی برای حفظ رابطه ، بیش از حد توان خود تلاش کند. در محیط کار نیز ممکن است فرد انتظار داشته باشد بدون آنکه متناسب با میزان مسئولیت یا عملکردش باشد، امتیاز بیشتری دریافت کند، دیگران بیشتر او را درک کنند یا قواعدی که برای دیگران وجود دارد در مورد او انعطافپذیرتر باشد. مشکل اصلی در اینجا فقط زیاد خواستن نیست؛ بلکه دشواری در پذیرش این واقعیت است که دیگری نیز دارای میل، نیاز، محدودیت و حق انتخاب است. فردی که درگیر این الگوست ممکن است در ابتدا حتی بسیار دوستداشتنی، قاطع یا بااعتمادبهنفس به نظر برسد، اما با گذشت زمان، اطرافیان ممکن است احساس کنند در رابطه با او جایی برای نیازهای خودشان ندارند. رابطه به تدریج از یک ارتباط دوطرفه به رابطهای تبدیل میشود که در آن یک نفر انتظار دارد دیگری خودش را با او تنظیم کند. در موارد شدیدتر، فرد ممکن است آنقدر در دنیای درونی و خواستههای خودش غرق شود که اساساً توجه کافی نداشته باشد که رفتار او چه تأثیری بر دیگران میگذارد. اینجا دیگر مسئله فقط داشتن خواستههای زیاد نیست؛ بلکه کاهش ظرفیت دیدن دیگری به عنوان یک شخص مستقل مطرح میشود. تفاوت طرحواره استحقاق با خودشیفتگی چیست؟ طرحواره استحقاق و خودشیفتگی یک مفهوم واحد نیستند. ممکن است فردی احساس استحقاق داشته باشد، اما دچار اختلال شخصیت خودشیفته نباشد. از سوی دیگر، طرحواره استحقاق میتواند در برخی الگوهای خودشیفتگی و بهویژه در آسیبشناسی خودشیفتگی، جایگاه برجستهای پیدا کند. در توصیف اختلال شخصیت خودشیفته نیز احساس استحقاق، انتظار رفتار ویژه، بهرهکشی بینفردی و دشواری در همدلی از جمله ویژگیهای شناختهشده هستند. در خودشیفتگی، مسئله گستردهتر است و میتواند شامل شیوهای از سازمانیافتگی شخصیت، تنظیم عزتنفس، نیاز به تحسین، حساسیت نسبت به شکست و انتقاد، بزرگمنشی آشکار یا پنهان و شیوه خاصی از تجربه رابطه با دیگران باشد. در مقابل، طرحواره استحقاق میتواند یکی از الگوهای مشخصی باشد که حتی خارج از یک سازمان شخصیت خودشیفته نیز وجود داشته باشد. از منظر روانتحلیلی، این تفاوت اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر هر رفتار خودمحورانه یا هر انتظار ویژهای را فوراً خودشیفتگی بنامیم، پیچیدگی روانی فرد را از بین بردهایم. گاهی پشت رفتارهای ناشی از طرحواره استحقاق، احساس عمیقتری از آسیبپذیری و نیاز به محافظت از یک خود شکننده قرار دارد. در برخی صورتهای آسیبشناسی خود شیفتگی نیز آنچه در سطح به صورت خودبزرگبینی و استحقاق دیده میشود، میتواند در لایههای عمیقتر با یک خود تحقیرشده یا بیارزششده در ارتباط باشد. در ادبیات روانتحلیلی معاصر، این رابطه میان خود بزرگمنش و خود تحقیرشده بهویژه در تحلیل آسیبشناسی خودشیفتگی مورد توجه قرار گرفته است. برای مطالعه بیشتر درباره خودشیفتگی می توانید به مقاله ما با عنوان” خودشیفتگی از دیدگاه روانکاوی ” مراجعه کنید . تفاوت طرحواره استحقاق با عزت نفس و خویشتندوستی چیست؟ یکی از اشتباههای رایج این است که طرحواره استحقاق را با عزت نفس بالا یا خویشتندوستی اشتباه بگیریم. فردی که عزت نفس سالم دارد، لزوماً انتظار ندارد دیگران او را از دیگران مهمتر بدانند. او میتواند ارزش خود را بشناسد و در عین حال ارزش و […]
جلسات گروه درمانی آنلاین دکتر ملینا شیرانی با رویکرد نمایش درمانی
فعالیت ها
فعالیت های تخصصی دکتر ملینا شیرانی
مصاحبه ها
مصاحبه های خبری دکتر ملینا شیرانی









